تبليغاتX
رقاصه ی نت های فالش
فکر نکرده بود که یک روز مادر می شود

نه شاید حتی یادش نمی امد که یک روز او هم مادر می شود و باید با سینه های نارسش به این گندم نارسیده شیر بدهد!!!...

اخرین بیمار این شیفت با گونه های کبودش...مادر نبود او هنوز کودکی بود که مادر بود!!!!!مادر یک مرد با شرف و غیرت!!!!!!!!!!!!!و که هر روز جای مردیش روی گونه های دختری که کودک...که مادر است!....تلخ است توی این سرمای در  زیر استخوان شکن درجه!!!!!........

خوابم نمی برد...دخترانم را توی تختشان می خوابانم و به سرنوشت کودکی فکر میکنم که مادرش هنوز بچه است..همسرم یک لیوان قهوه برایم می آورد...

بگو که خواب دیده ام!!!!

 

خنده های تو بیشتر مرا

به یاد قهقه ی دریا و

صورت چروکیده ی ماه می اندازد

خاتون چهارده!

آه اگر لااقل

امشب مست نبودی

یک دل سیر

میشد

ماه را تماشا کرد!

+ روسپی ترین رقاصه در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت 0:48 |
یک قدمی ..اینجا با همین فاصله ی کم!..نه اصلا بدون هیچ فاصله ای کنار من نگاه در نگاه چشم در چشم..فکرش را هم نمیکردیم در شمالی ترین جای وطنم ما با هم ..تلاقی نگاه های موازی!...

من چقدر خوشحالم وقتی که لبهای تو لبخند میزند من چقدر خوشحالم وقتی که دستانت را به من میبخشی یک زن از گوشه ی دلت اینجا روبه رویت اصلا همه جای بدنت دارد نفس می کشد!

و من چقدر بودنم را حس می کنم وقتی تو هستی!

تنهائی یعنی:

برای گشتن در یک کوچه خلوت

چند نفر باید به خانه هایشان بروند؟

کودکانه اینکه

                 برای درست دیدن ماه

چند چراغ عابر باید شکسته شود؟!

و هنگامی که تو حلول می کنی

                                              بی که پاسخی شنیده باشم آری آری

می توانی پلک اسمانت را کیپ ببندی:

هراسی که من از ماه محاق دارم

وحشتی که تو از افتادن این پرده داری!

 

+ روسپی ترین رقاصه در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 16:51 |

آهای خانه دار!

من از کجای خانه رفته ام

که مرا ندیده ای.

درها قفل بود و پنجره ها بسته

آبنه روبه روی خشت بود و من

                                                خواب هزاره ی هراسان دوم کسی را می دیدم که می دوید

هنوز از یادم نرفته است

گهواره تنگ شده بود و من

گریه می کردم

مادرم دستهایش را پشت دسته جارو جا گذاشت

و می دوید

زمین بخت و کویری بود

و گهواره ی خالی

تا سینه در شن فرو

آهای خانه دار 

                       -خانه ات آباد-

من از کجای این خانه رفته ام

که هیچ جای این خانه

مرا نمی بینی؟!…(غ-الف لام میم)

 

باز آمده ام اگرچه بهار شبیه بهار نباشد!…وقتی که خوابیده ای وقتی که تو آرامی وقتی که ما به هم بر میگیردیم چه فرقی می کند بهار باشد یا پاییز؟!…

ما داریم اینجا انسان بودن را بازی می کنیم!نه واقعیت نیست!شعار….

دوست دارمت…کاش اینجا هوا عوض شود….

+ روسپی ترین رقاصه در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 17:9 |
اینجا یعنی منطقه محروم همه چیز حرام است جز آنجوری که بلدی زندگی کنی!!!

این آخرین پست این وبی است که راحیل برایم درست کرده ..راحیل خوبم در این منطقه محروم اینترنت هم حرام است و من نمیتوانم چیزی بنویسم اما نامه ها یادم نمیرود این پست هم تقدیم به تو!راستی موسیقی متن را هم بگذار صدای موذن زاده اردبیلی:

دیشب پشت تلفن برای صدای هق هقت گریستم راحیل!!...

این قسمت از شعر مشیری برای همه ی تنهاییت که میدانم کسی که انتخاب کرده ای آن را پر خواهد کرد من مطمئنم و ایمان دارم که شما قشنگترین لحظه ها را با هم خواهید داشت!من مطمئنم راحیل ....گریه را بگذار برای شادیهایی که خنده کفاف آن را نمیدهد:

خاک جان یافته است/توچرا سنگ شدی؟/توچرا این همه دلتنگ شدی؟/باز کن پنجره را و بهاران را باور کن!

+ روسپی ترین رقاصه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 16:19 |
با من مثل برخورد شاعرانه نگاه نکن!!!!

من یک زنم ..نمیدانم ۴۰ بهار دیده ام یا نه اما خوب میدانم ۴۸ زمستان دیده ام!!!..

همسری که شاید نداشتم از دیار جنوب رفت به انجا که عرب نی انداخت.... و فرزندانم بهار و پاییزم چند ماهیست که با هم توی هوای شمال دنبال جایی میگردیم که عرب نی انداخت....

راحیل جان متشکرم از اینکه این وبلاگ را برایم ساختی اینطور راحت تر بزرگ تر فریاد میزنم..این هم زندگی نامه ی زندگیم!!!!!! پر از نت های فالش و گوش خراش!!!.....

دوستان من خوب میدانند که هر حادثه علتی دارد/اما هر حادثه علتهایی دارد:/با دستهایش بخار شیشه را شخم زده بود/هر دو داشتند گریه میکردند:/شیار ژنجره و سر انگشتان باریکش/و هر اتفاقی ممکن بود اتفاق افتاده باشد.....

 

+ روسپی ترین رقاصه در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 13:52 |
اینجا برای تو رقص مرگ است و برای من رقص درد...

من پیچ و تاب میخورم و تو پنداری که میرقصم!!!...

....

و اینجای قصه فکرش را نکرده بودی که نان همیشه نان بود و بابا ،بابا نماند.....

+ روسپی ترین رقاصه در پنجشنبه 23 آذر1385 و ساعت 10:36 |