نه شاید حتی یادش نمی امد که یک روز او هم مادر می شود و باید با سینه های نارسش به این گندم نارسیده شیر بدهد!!!...
اخرین بیمار این شیفت با گونه های کبودش...مادر نبود او هنوز کودکی بود که مادر بود!!!!!مادر یک مرد با شرف و غیرت!!!!!!!!!!!!!و که هر روز جای مردیش روی گونه های دختری که کودک...که مادر است!....تلخ است توی این سرمای در زیر استخوان شکن درجه!!!!!........
خوابم نمی برد...دخترانم را توی تختشان می خوابانم و به سرنوشت کودکی فکر میکنم که مادرش هنوز بچه است..همسرم یک لیوان قهوه برایم می آورد...
بگو که خواب دیده ام!!!!
خنده های تو بیشتر مرا
به یاد قهقه ی دریا و
صورت چروکیده ی ماه می اندازد
خاتون چهارده!
آه اگر لااقل
امشب مست نبودی
یک دل سیر
میشد
ماه را تماشا کرد!

